به گزارش روابط عمومی بنیاد حامیان دانشگاه تهران، همایون صنعتیزاده در سال ۱۳۰۴ در تهران چشم به جهان گشود، اما روح و ریشههایش از جنس کرمان بود. پدرش، عبدالحسین صنعتی، از نخستین رماننویسان ایران و مادرش، قمرتاج دولتآبادی، از خاندان فرهیختگان و مبارزان آزادی بود. اما سرنوشت او را به دست پرورش پدربزرگی سپرد که نیکاندیشی و فرزانگی را در تار و پود زندگیاش تنیده بود. پدربزرگش، علیاکبر صنعتیزاده، چهرهای تابناک در آسمان انساندوستی، نخستین سینمای کرمان را بنیاد نهاد و پرورشگاهی را بنا کرد که خانهی امن کودکان بیپناه شد. او برای نزدیکتر شدن به آنها، نام «صنعتیزاده» را برگزید و قلبش را وقف پرورش آیندهای روشن ساخت. در سایهی این میراث گرانبها، همایون از همان کودکی با مفاهیمی چون عشق به دانایی و مسئولیت اجتماعی آشنا شد.
تولد در سایهی ادبیات
این میراث خانوادگی، سرنوشت او را به سوی ترکیبی شگفتانگیز از فرهنگ، صنعت و انساندوستی سوق داد. او سالهای نخستین زندگیاش را در کرمان، در کنار پدربزرگش گذراند. از همان کودکی با دستان کوچک اما پرتوانش در کارهای پرورشگاه کمک میکرد. سالها بعد، هنگامی که به میانسالی رسید، باز هم به همان دیار بازگشت و تا پایان عمر، مسئولیت پرورشگاه را بر دوش کشید. او خود را پدر فرزندان بیسرپناه میدانست، پدری که هرگز آنها را تنها نگذاشت؛ حتی زمانی که جوانان پرورشگاه به جبهههای جنگ رفتند، از لندن به ایران بازگشت تا همراهشان باشد. با آنان میجنگید، برای شهدا مراسم سوگواری میگرفت و برای بازماندگان، جشن عروسی برپا میکرد. در نامهای به خواهرش نوشت: “هفت نفر از بچهها قرار است در ماه آینده داماد شوند و بیشتر وقتم صرف پیدا کردن عروس میشود. جایتان خالی است، حکایت بامزهای شده است!”
کتاب، چراغ روشن راه او
خانهی پدربزرگ برای همایون مدرسهای بینظیر بود. پدربزرگش برای او قانونی طلایی داشت: پول توجیبی تنها در برابر مطالعه! هر کتابی که میخواند، باید برای پدربزرگ بازگو میکرد و اینچنین بود که عشق به خواندن و آموختن در جانش ریشه دواند. این عادت دیرین، بعدها او را به یکی از پیشگامان نشر و فرهنگ در ایران بدل ساخت. اما روزگار بازیهای خود را داشت. در سال ۱۳۱۸، با درگذشت پدربزرگ، زندگی او مسیر دیگری یافت. برای تحصیل به تهران رفت، اما با شعلهور شدن آتش جنگ جهانی دوم و قحطی خانمانسوز آن سالها، ناچار شد به کرمان بازگردد و در کنار پدر، پرورشگاه را از گزند نابسامانیها حفظ کند. در بحبوحهی بحران، او و پدرش توانستند این مأمن امید را سرپا نگه دارند و بذر انساندوستی را همچنان در دل آن سرزمین بپراکنند.

طغیان علیه عادتها
پس از چندی، به خواست پدر، راهی اصفهان شد تا به زمینهای خانوادگی رسیدگی کند. در آنجا دیپلم گرفت، اما برخلاف انتظار خانواده، مسیر دانشگاه را برنگزید. او که ذهنی تیزبین و جستجوگر داشت، احساس میکرد نظام آموزشی قادر نیست عطش داناییاش را فروبنشاند. این تصمیم اما آتش اختلافی سخت میان او و پدرش را شعلهور کرد. از خانهی پدری قهر کرد و رهسپار تهران شد تا راه خود را، به دست خود، بیابد.
شاگردی در مکتب بازار
همایون صنعتیزاده در بازار تهران به دنبال کاری برای گذران زندگی گشت. پس از روزها جستوجو، در تجارتخانهی حاج علیآقای یزدی، که در زمینهی محصولات چون سیگار و نیل فعالیت داشت، بهعنوان شاگرد مشغول شد. اما ذهن پویایش به سادگی قانع نمیشد. روزی دریافت که مترجم انگلیسی تجارتخانه، با هفتهای دو روز کار، چندین برابر او حقوق میگیرد. این مقایسه جرقهای شد برای آغاز یادگیری زبان انگلیسی. بیوقفه آموخت و روزی که مترجم نیامد، خود دست به کار شد. مهارتش چنان درخشان بود که از آن پس، تمامی نامهنگاریها به او سپرده شد. اما برخلاف انتظارش، دستمزدش تغییری نکرد. این بیعدالتی او را به تصمیمی بزرگتر رساند: رهایی از کارمندی و ساختن سرنوشتی مستقل. «من هیچ وقت به کار به عنوان کار نگاه نکردهام. یکجور سرگرمی و بازی است برای من. مثل بچهای که کنار ساحل نشسته با شن خانه میسازد. کار دنیا هم برای من همیشه همین بوده. سرگرمی من است. دارم بازی میکنم.» همین روحیهی صنعتیزاده بود که به او کمک کرد در فراز و نشیب زندگی دوام بیاورد.
رؤیاهایی که به حقیقت پیوستند
کم کم تجارتخانهی خود را باز کرد و همان پایه فعالیتهای فرهنگی، بازرگانی و خیریه سالهای بعد او شد. مردی از جنس آینده، با نگاهی ژرف به فرهنگ و صنعت، در دل تاریخ ایران نقشآفرینی کرد. گویی سرنوشت، قلم در دستانش نهاد تا صفحات روشن نوآوری و تحول را رقم زند. در آغاز، کتابها سرنوشت او را تغییر دادند. نگاهش بر جلدهای درخشانی از دانش افتاد و در آن صفحات، جهانی تازه کشف کرد. از نخستین گامها در ترجمه و نشر آثار بینالمللی تا تأسیس مؤسسه فرانکلین، او افقهای تازهای را در عرصه چاپ و نشر ایران گشود. اما روح بیقرارش در مرزها نمیگنجید. به افغانستان رفت، از ناکامی نهراسید و سرانجام، قراردادهای چاپ کتب درسی آن کشور را به دست آورد. این تنها آغاز راه بود. او چاپخانه «افست» را بنیان نهاد، کتابهای درسی ایران را از بیسامانی نجات داد و دایرهالمعارف فارسی را به میراثی جاودان بدل کرد. همایون فقط مرد کتاب نبود، مرد حل مسئله بود. او در تفالههای نیشکر، کاغذ دید و در بیسوادی، فرصت ساختن آینده. کارخانه کاغذسازی پارس را بنا کرد، در قزوین به جنگ بیسوادی رفت و به هزاران نفر خواندن و نوشتن آموخت. نبوغ و زکاوتش مرزهای صنعت را درنوردید؛ به پرورش مروارید پرداخت، کارخانههای ورشکسته را احیا کرد و حتی در دل ساحل، شهرکی از نو ساخت.

ماجراجویی
صنعتی زاده ذهن مبدع و مبتکری داشت، انسان سخت کوشی بود و به فرهنگ و تاریخ ایران باستان علاقه داشت. گاهی شعر میگفت، گاهی ترجمه می کرد، گاه می نوشت. مقالات و کتاب های بسیاری از او به یادگار مانده است. او با بنیانگذاری مؤسسهی فرانکلین، انقلابی در نشر ایران ایجاد کرد، مترجمان بزرگی را گرد هم آورد و نخستین سنگ بنای نشر نوین ایران را بنا نهاد. او نهتنها با کتاب، بلکه با صنعت و فرهنگ، پیوندی ناگسستنی داشت. همایون صنعتیزاده تنها یک کارآفرین نبود؛ او معمار اندیشه، نیکوکار، و روشنفکری بیهمتا بود که نهال دانایی و نیکی را در دل این خاک کاشت. داستان زندگیاش، روایتی از پایداری، عشق به آگاهی، و بخشندگی است. امروز، ردپای او در فرهنگ، صنعت و نیکوکاری ایران همچنان باقی است و یادش در دل هر آنکه کتابی میخواند، صنعتی بنا مینهد، یا چراغی در دل دیگری روشن میکند، زنده خواهد ماند.
نامی که جاودان ماند
در افقِ روشنِ تاریخ معاصر ایران، نامی همچون خورشید طلوع میکند؛ همایون صنعتیزاده، مردی که اندیشهاش ریشه در خاک این سرزمین داشت و نگاهش افقهای دوردست را میکاوید. او نه فقط صنعتگری کاردان، که ادیبی دلآگاه و روشنفکری پیشرو بود؛ مردی که نامش در بافت فرهنگ و صنعت این مرز و بوم، همچون نخ طلا در تار و پود قالی دستبافت ایرانی تنیده شده است. در شریانهای جان او، عشق به کتاب و نشر روان بود. در روزگاری که دانایی بهایی سنگین داشت، او چراغ روشنی در دست گرفت و سایههای جهل را پس زد. بهواسطهی او، هزاران کتاب به زیور طبع آراسته شد و جانهای تشنهی دانستن را سیراب کرد. اما کار او تنها به نشر محدود نماند. او صنعت را بهمثابهی هنری دید که میتواند جانِ تازهای در کالبد جامعه بدمد. از دامداری و کشاورزی در کشت و صنعت کرمان گرفته تا تولیدات دارویی، ردپای تلاشهای او در مسیر آبادانی و توسعه نقش بسته است. به خاک جان بخشید، به کاغذ روح داد، و به کلمه زندگی.
همایون صنعتیزاده، روحی بزرگ در کالبد زمان بود، مردی که در میان صفحات کتابها و در سطرهای فرهنگ این سرزمین زنده است. نام او همچون شعری است که در گوش تاریخ زمزمه میشود، شعری که هیچگاه کهنه نمیشود. او سرانجام در سال ۱۳۸۸ و پس از بیش از ۴ دهه فعالیت و اهدای ۱۲ نسخه خطی ارزشمند و ۷۰۰ جلد کتاب به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، در سن ۸۴ سالگی چشم از جهان فرو بست.
برای خواندن مطالب بیشتر و جذابتر و همراهی با ما در راستای ساختن بنیادی نیک و مستحکم برای دانشگاه و پیشبردن مرزهای علم، سایت و صفحات بنیاد حامیان دانشگاه تهران در فضای مجازی را دنبال نمایید.
برای ورود به صفحه حمایت مالی سریع از دانشگاه تهران: کلیک کنید
برای ورود به صفحه جایزه حمایتی تحصیلی بنیاد حامیان: کلیک کنید
برای ورود به صفحه آپارات بنیاد حامیان: کلیک کنید
برای ورود به کانال تلگرام بنیاد حامیان: کلیک کنید
برای ورود به صفحه لینکدین بنیاد حامیان: کلیک کنید
برای ورود به صفحه اینستاگرام بنیاد حامیان: کلیک کنید
برای ورود به کانال واتساپ بنیاد حامیان: کلیک کنید
برای ورود به کانال بله بنیاد حامیان: کلیک کنید
برای ورود به کانال ایتا بنیاد حامیان: کلیک کنید


